|
|
|
|
|
این روزها خبرهای زیادی شنیدم و صحنه های زیادی دیدم
خبرهایی مثل بدنیا آمدن فرنیک عزیز دختر کوچولوی حنیف عزیز هم خوشایند بود هم ناخوشایند خوشایند که فرنیک پا به این دنیا گذاشت و حنیف عزیز و همسر صبورش صاحب فرزندی شدند اما در عین حال ناراحت کننده بود از این جهت که حنیف خودش از نعمت همراه بودن موقع زایمان همسرش و دیدن فرزندش در اولین لحظات زندگیش محروم بود اما در همین روزها خبرهای بد دیگری هم وجود داشت زد و خوردهای مختلف در سیزده ابان و دستگیری تعداد زیادی از دختران پاک این سرزمین . می خواهم به فرنیک یک چیز بگویم فرنیک عزیزم به این دنیا خوش آمدی اما از لحظه ای که خبر تولدت را همراه با دستگیری بهترین دختران این مملکت که قرار است در اینده مادران نمونه بشوند را شنیدم پیش خودم گفتم کاش دختر نبودی اما این به این معنی نیست که به دختر بودن خودت افتخار نکن . نه اتفاقا می خواهم بگویم کسی که پدری همچون حنیف را دارد قطعا می تواند زن بزرگ و نمونه ای باشد . فرنیک عزیزم : به عنوان یک زن به تو می گویم بدون زنان بزرگ کسانی بودند همیشه که شرایطی بدتر از تو داشته اند اما زیسته اند و بزرگترین ها را تحویل این جامعه داده اند فرنیکم : بدان که زنان سرزمین ما کسانی هستند که پاره های تن خود را با تمام وجود برای دفاع از وجب به وجب این خاک روانه کردند و سپس با افتخار انها را به خاک سپردند فرینک گلم: مادر صبورت را به عنوان یک زن بزرگ الگوی خویش قرار بده و همیشه و همه جا از صبوری او در زندگیت بهره بگیر و این را هم بدان که اگر مادر صبور و برزگت نبود شاید هیچگاه حنیف عزیز و بزرگ نی توانست به راحتی مادرت را تنها بگذارد و این را بدان که حنیف با پشتیبانی این بزرگ و مهربان به این جا رسیده است فرنیک عزیزم اینده روشنی را پیش رویت می بینم و برایت بهترین ارزوها را دارم زیبا زندگی کن و به داشتن پدری چون حنیف افتخار کن |
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 4:21 توسط سپیده
|
|
||
|
|
|
|
|
دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز باشد که باز بینی دیدار اشنا را
بی نوشت: امشب با یاد تمامی بچه ها و دوستان در بندم یه گریز به کتاب خواجه شیراز زدم و چه زیبا جوابم را داد. به امید آزادی اشان . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 0:32 توسط سپیده
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان
چند وقتی رو نیستم چون یه مرحله مهم تو زندگیم رو پیش رو دارم
خیلی خیلی خیلی برام دعا کنید
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 10:11 توسط سپیده
|
|
||
|
|
|
|
قبل از شروع به نوشتن می خواهم اعترافی بکنم . تو را از مدتها پیش به عنوان یک دوست و همکار و استاد می شناسم اما می خواهم این بار برادر خطابت کنم و چند خطی را برای برادرم بنویسم . پس: برادرم ! به تو تبریک می گویم شاید خنده دار باشد تبریک به کسی که در بند و اسیر است اما به تو تبریک می گویم که صبوری - مهربانی - انسانیت و شاید هم اجراهای زیبایت طاقت را بر دشمنانت طاق کرد و نتوانستند تو را تحمل کنند و به بند کشاندندت. و تسلیت به دشمنانت ! تسلیت که نمی دانند چه کسی را دربند کرده اند - نمی دانند شخصی که در بند آنها به سر می برد الگوی کامل و جامعی از انسانیت و بزرگواری است و خود او الگویی بزرگتر چون مولایمان حسین را در زندگی اش دارد - پس بند و اسارت برای او مفهومی ندارد. برادرم حسین ! بدان و آگاه باش جلادانی که تو و سایر دوستانمان را به بند کشیده اند قطعا فکر کرده اند که با به بند کشیدن تو نفس راحتی خواهند کشید اما خبر ندارند که حسین یک نفر نیست و هزاران نفر را همراه خود دارد . برادرم حسین ! چقدر خوشبختند دیوارهای زندان - چقدر خوشبختند زندانبانانت که زندانی چون تو را دارند . می خواهم خطاب به زندانبانت بگویم که دربند کردن برادرم نه تنها او را عزیز تر نکرد بلکه بر عزت و بزرگواری اش افزود - فکر نکنید که دربند کردن و احیانا اعتراف گرفتن دروغین از حسینمان او را پیش ما بی ارزش خواهد کرد پس برای بیشتر با ارزش کردن برادرم همه تلاشتان را بکنید . برادرم ! به تو تبریک می گویم به خاطر داشتن همسر صبوری چون پرستو . که آخرین سطر نامه اش را هیچگاه فراموش نمی کنم ( به پاکی ات قسم تا زمانیکه پیش من برگردی هرگز اشکهایم را نامحرمان نخواهند دید) ای بزرگ! ای حادثه ناب سبز و پایدار بمان که هدف سبزت بزرگترین هدفهاست و بدان و آگاه باش که پایدار ی و مقاومتت را می ستایم - و همچون تو برای احقاق حق و آزادی ایرانمان آرام نخواهیم نشست می دانم که می دانی و آگاهی از حال و روز همه ما هنگامیکه خبر بازداشتت را شنیدیم فقط ازت می خواهم تو و فقط تو به درگاه خدا برای صبور بودن ما ( همچون صبر خودت )در نبود و اسارتت دعا کنی که دعای تو همچون اجراهایت که از دل بر می آمد و لا جرم بر دل می نشست قطعا مورد قبول حق واقع می شود به امید آزادی ات ای سبزترین -
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 3:21 توسط سپیده
|
|
||
|
|
|
|
|
این مطلب رو تقدیم می کنم به حسین نورانی نژاد - مهدی میردامادی - مهدی شیرزاد و تمامی دوستان در بند و همه شهدای راه سبز. به امید آزادی همه زندانیان سیاسی .
تو اکنون کجایی؟ تو که با سرپنجه ات تارهای خاموش ساز را به صدا در می آوردی . پنجه هایت را خرد کردند و بعد آنها را در خاک کاشتند. تو کجایی؟ تو که بر سکوی قهرمانی می ایستادی و پرچم ها در برابرت بالا می رفتند؟ وقتی در سرزمینم پاسداران مرگ و نفرت با زبان خدا سخن می گویند من ترجیح می دهم با کلام شیطان حرف بزنم پس به یاد داشته باش که بوسه طعم گوشت مرده می دهد و غزال فریبی است که ببرهای عاشق را به قتلگاه بکشانند. دیگر پیام مقدسی از آسمان نمی آید آنچه بر ما نازل می شود جز آیه های دروغ نیست مگر نمی بینید که با نام خدا معصوم ترین فرزندان این خاک را یا کشته اند یا در بند کرده اند؟ دروغ بر کشور ما حکمفرمایی می کند جلادان کلام شاعران را دزدیده اند و آشکارا از آن استفاده می کنند . تو اکنون کجایی؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 16:56 توسط سپیده
|
|
||
|
|
|
|
![]() فکر می کنم این شعر حافظ زمان - احمد شاملو- دقیقا مخصوص این روزهای پر التهاب در ایرانه
تقدیم به همه شهدای راه حق و دموکراسی و همه زندانیان در بند
دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم دلت را میپویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد روزگار غریبیست نازنین وعشق را کنار تیرک راهبند تازیانه میزنند عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد روزگار غریبیست نازنین ودراین بن بست کج و پیچ سرما آتش را به سرخ بار سرود و شعرفروزان میدارند به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبیست آنکه بر در میزند شباهنگام به کشتن چراغ آمده است نور را در پستوی خانه نهان باید کرد دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم دلت را میپویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد روزگار غریبی ست نازنین نور را درپستوی خانه نهان باید کرد عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد آنک قصابانند برگذرگاهها مستقر با کنده و ساتوری خون آلود وتبسم را بر لبها جراحی میکنند و ترانه را بر دهان کباب قناری بر آتش سوسن و یاس شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد ابلیس مغرور مست شور عزای ما را بر سفره نشسته است خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد خدای را درپستوی خانه نهان باید کرد روزگار غریبی ست نازنین |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 19:59 توسط سپیده
|
|
||
|
|
|
|
|
این بار هم صدا و سیما و ضرغامی کاسه داغتر از آش شده اند
قرار است اعترافات بازداشت شدگان ( البته به نظر من اعترافات دروغ و تحت فشار ) از رسانه ملی و با مدیریت آقای ضرغامی پخش شود. رسانه ملي درحالي خود را براي پخش اعترافات بازداشتشدگان اخير آماده ميكند كه برخي از مراجع، صاحبنظران، خانوادههاي بازداشت شدگان و فعالان سياسي مكررا از روند بازجوييها و نحوه بازداشتهاي اخير ابراز نگراني ميكنند. اما در این میان بسیاری از شخصیتها و مراجع عظام مخالفت و نگرانی خود را با پخش این اعترافات اعلام کرده اند . یکی از این مراجع آیت الله صانعی از مراجع تقلید بود که البته ایشان از اولین کسانی بودند که در مورد حوادث رخ داده پس از انتخابات ایران موضع گیری کردند آیت الله صانعی می گوید:به دليل شرايط خاص دستگيرشدگان حوادث پس از انتخابات، پخش اعترافات تلويزيوني آنها از رسانههاي انحصاري، ارزش شرعي و قانوني ندارد. همچنين آيتاللهالعظمي عبدالکريم موسوي اردبيلي از ديگر مراجع تقليد نيز از خشونتها عليه معترضان به انتخابات، شديدا انتقاد كرد. اما با وجود تمامی این نگرانیها بسیاری از شخصیتهای دیگر نیز موافقت خود را با این برنامه ها اعلام و آن را شفاف سازی افکار عمومی نامیده اند زهره الهيان عضو كميته ويژه كميسيون امنيت ملي مجلس یکی از این موافقان است وی گفت: در دیدار با آقای اژه ای درخواست اعضاي كميسيون از وزارت اطلاعات اين بود كه با برنامهريزي حسابشده، آن حد از اعترافاتي كه در بازجوييها به عمل آمده پخش شود تا براي افكار عمومي دستهايي كه در ايجاد ناامنيها و تعرض به جان و مال مردم دخيل بودند از گروههاي تروريستي تا اراذل و اوباش و برخي از جريانات كه با بيتدبيري سياسي شرايطي را فراهم كردند كه از حضور و حركت مردم سوءاستفاده شود، روشن گردد. قطعا صدا و سیمااین بار نیز در عرصه پخش این برنامه ها یکه تاز بوده و همچون مناظره هایی که پخش کرد یک طرفه به قضاوت در مورد افراد خواهد پرداخت .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 20:3 توسط سپیده
|
|
||
|
|
|
|
|
می خواستم مطلبی بنویسم اما نمی دونستم چی ؟ امروز ۳۰ تیر در ایرانه دلم می خواست راجع به امروز بنویسم اما نمی دانستم چطور وقتی در ایران نیستم می توانم . بنابراین به گشتن در سایتهای مختلف ادامه دادم تا اینکه در صفحه فیس بوکم یکی از دوستان مصاحبه با مادر شهید مسعود هاشم زاده را گذاشته بود فکر کردم بعد از سی روز و در چنین روزی این مصاحبه بی ربط نیست چون ایشان شهید راه آزادی هستند پپس این مصاحبه رو در ذیل می آورم تا شما هم بخوانید .و با شخصیت این شهید و نوع شهادتش آشنا شوید. پسرم خیلی به زندگی امیدوار شده بود ، هیچ وقت مسعود را تا این اندازه شاداب ندیده بودم . مسعود پسرآرام و صبوری بود بیشتر اهل هنر بود تا سیاست ولی نمی دانم چرا در این دوره انتخابات اینقدر دگرگون شده بود .
این جملات را خانم فاطمه محسنی مادر مسعود هاشم زاده که در راهپیمایی مسالمت آمیز شنبه30خرداد در خیابان آزادی تقاطع شادمان به ضرب گلوله نامردان از پای در آمده است چندین بار با آهی طولانی در بین صحبت هایش تکرار می کند.
مادر 48 ساله ای که پسربزرگ اش را از دست داده و بعد از یک ماه از شوک بیرون آمده و می خواهد حرف بزند ، فریاد بزند و از ظلمی که بر خود و خانواده اش رفته سخن بگوید .
می دانم یادآوری روزهای گذشته خیلی سخت است ، هر طوری که مایلید برایمان تعریف کنید که چه بر سر فرزندتان آوردند .
نه ، اول خیلی ترسیده بودم و حرف نمی زدم چون پسر دیگرم میلاد و دوست اش را هم دستگیر کرده بودند و ما را خیلی تحت فشار قرار داد بودند که حتی سر مزار پسرم بلند گریه نکنیم ولی حالا فکر می کنم چرا حرف نزنم چرا از پسرم نگویم .
من رشت بودم که این اتفاق افتاد . مسعود به پدرش گفته بود می روم منزل دوستم ، شاید برای اینکه پدرش نگران نشود ، میلاد پسر دیگرم تصادفا می بیند که یک نفر تیر خورده و روی دست مردم است از ساعت اش می شناسد که مسعود است و همرا مردم مسعود را می برند به اولین درمانگاه و همانجا تمام می کند .من رشت بودم رفته بودم منزل پسر دیگرم که به ما تلفن زدند که مسعود دستگیر شده ، همان موقع قلبم فرو ریخت ، گفتند بیایید تهران . ما خواستیم حرکت کنیم دوباره تلفن زدند که نیایید مجروح شده ما می آییم .
دلم گواهی بد داد دیدم فامیل ها آمدند و خانه پر شد .
پسرم میلاد بعد از اینکه برادرش تمام می کند به پدرش خبر می دهد و مسعود را با هزار مکافات با ماشین شخصی به روستای ولی آباد روستای خودمان در خشکبیجارمی آورند چون نمی خواهند مسعود به دست مامورین بیافتد .
ما هم رفتیم ولی آباد نزدیک صبح شده بود در روستای ما درمسجد غسالخانه هست و همان جا غسل می دهند برادرش گفت خودم غسل اش می کنم که مامورین ریختند و گفتند باید جسد را به پزشک قانونی ببریم و میلاد و راننده را هم دستگیر کردند و به رشت بردند در حالی که پزشک درمانگاه گواهی فوت صادر کرده بوده و مدتی هم منتظر آمبولانس مانده بودند اما چون تهران حالت عادی نداشت تصمیم گرفتند با ماشین یکی از دوستان در واقع جسم بیجان برادر را حفظ کنند .
مردم اعتراض نکردند ؟
چرا همه فامیل اعتراض داشتند ولی چون دو نفر را دستگیر کرده بودند نگران بودند که بلایی سر این دو نفر بیاورند . من هم حاضر نشدم در روستا بمانم و همراه بقیه به رشت رفتیم ، تا ساعت 1 بعدازظهر مقابل پزشک قانونی ایستادیم تا بالاخره مسعود را تحویل ما دادند . برگشتیم روستا ، مسعود آنجا را خیلی دوست داشت ، سعی کردیم نزدیک دریا
که مادر بزرگش هم آنجا دفن شده بود به خاک بسپاریم اش که باز بنا به دلایلی نشد ، بالاخره مراسم خاکسپاری تمام شد و شما تصور کنید من چه حالی داشتم خدا نصیب دشمن نکند یک پسرم را از دست داده ام پسر دیگرم با دوستش که لطف کرده و تا ولی آباد در آن شرایط سخت رانندگی کرده بازداشت شده اند و در انفرادی نگهشان داشته اند و ماموران امنیتی هم مرتب ما را تهدید می کنند که حداکثر سر مزار باید 5 نفر باشند و با صدای بلند حتی گریه نکنید .
اعلامیه مراسم سوم وهفتم را دم منزل زده اید آیا برگزار شد ؟
خیر . نگذاشتند.تمام اعلامیه ها را از دیوارهای روستا کندند و اجازه ندادند مراسمی برگزار کنیم و هر روز هم می گفتند به تهران برگردید نتوانستم حتی راحت سر خاک بچه ام گریه کنم . جواب خدا را چه خواهند داد . دلم از این می سوزد که پسرم خیلی مظلوم رفت حتی یک مراسم هم نداشتیم . البته وقتی آمدیم تهران مردم خیلی لطف کردند هر کسی فهمید آمد دیدن ما . حتی آقای موسوی . کاش خود مسعود می دید خیلی به آقای موسوی علاقه داشت . جمعه روز رای گیری با چه ذوقی من و پدرش را برد و ساعت ها هم در صف ایستادیم و خودش برگه رای را نوشت و خوشحال برگشتیم و رفتیم پارک چیتگر وقتی عصر از پارک برگشتیم رفت محل رای گیری دید تعطیل شده ، برگه نداشتند یا تمدید نشده بود خلاصه خیلی کلافه به خانه برگشت که خیلی ها نتوانستند رای بدهند .
از مسعود برایمان بگویید تا بیشتر با این عزیز که فقط جسم اش از بین رفته آشنا شویم .
نمی دانید چه موجودی بود ، آرام ، صبور و مودب . هیچ وقت کسی را ناراحت نمی کرد . همیشه سرگرم کاری بود وقتی از سر کار می آمد در اتاقش یا مشغول کتاب خواندن بود یا موسیقی کار می کرد یا فیلم می دید . دوست دارم اتاقش را ببینید صدها فیلم دارد ، فیلم های خوب . به فیلم های سینمایی خیلی علاقه مند بود . هر کاری را که شروع می کرد می خواست تا درجه استادی پیش برود . استاد سنتور و ساز دهنی بود . طراحی و نقاشی می کرد ، می خواست مجسمه سازی را هم شروع کند که ....... هر شب باید ساز دهنی می زد و یک فیلم هم می دید خیلی از وقت اش خوب استفاده می کرد .27 ساله بود ولی شاید به اندازه دو برابر سن اش تلاش کرده بود .
بعد از نتایج انتخابات چه حالی داشت ؟
خیلی ناراحت بود . خوب همه می فهمند که حق کشی شده . یک شب داشتم نماز می خواندم بعد از نماز دعا می کردم و با خدای خودم راز و نیاز می کردم و گریه می کردم ، بعد از نماز آمد و پرسید که مادر چرا گریه می کنی ؟ گفتم از خدا می خواهم که کمک کند مردم موفق بشوند و به حق شان برسند ، خیلی ناراحت بود و روزهای آخر در خود فرو می رفت و بیشتر فکر می کرد و کمتر حرف می زد . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 22:54 توسط سپیده
|
|
||
|
|
|
|
|
روی صحبتم با شماست رییس جمهور به اصطلاح منتخب جناب آقای احمدی نژاد شما که توانستید با تقلب درآرا ۴۰ میلیون رای را نصیب خود کنید و از آن به عنوان حضور حماسی و انتخابات چهل میلیونی نام ببرید . ندا آقا سلطان را می شناسید ؟ دختر جوانی که دانشجوی حقوق بود و سرگرمی زیادی به جز موسیقی نداشت . همو که به قول شما عوامل اغتشاش به دستور انگلیس و آمریکا او را به شهادت رساندند؟ نه فکر نمی کنم یعنی مطمئنم که نمی شناسید . اگر می شناختیدش می دانستید که کسی که به سوی ندای مظلوم شلیک کرد یکی از بسیجیان دست نشانده شما بود نه انگلیس و امریکا. جناب احمدی نژاد سهراب اعرابی را چقدر می شناسید ؟ همون جوان ۱۹ ساله ای که اول جوانی اش بود و فقط به خاطر احقاق حقش توسط عواملی که خود را بسیجی و ضد شورش معرفی نمودند دستگیر شد و چند وقت بعد جنازه اش را تحویل خانواده اش دادند. همان جوانی که تازه کنکور شرکت کرده بود نگویید که از عوامل استکبار و اغتشاشگران او را به شهادت رسانده اند که اگر اینگونه باشد نشان می دهد که قطعا قطعا او را نمی شناسید .
ریس جمهور منتصب : سعید حجاریان را که دیگر حتما می شناسید . همو که چند سال پیش توسط یکی از همفکران شما ترور شد و یا اینکه مصطفی تاج زاده - رمضان زاده - میردامادی - امام - سمیه توحید لو و خیلی های دیگر را چطور ؟ نکند می خواهید منکر این افراد شوید ؟ امیدوارم انیگونه نباشد . این بود معنای دموکراسی و آزادی بیان صد در صدی که دم می زدید که در ایران ما وجود دارد . البته قطعا این آزادی بیان صددرصدی به سبک و سیاق شما وجود دارد و باید هم به آن افتخار کنید و با افتخار از آن دم بزنید . اما یک سوال از شما دارم : آقای ریس جمهور منتصب ! چند ندا آقا سلطان و یا سهراب اعرابی و یا مهسا امرآبادی و ............ باید دستگیر و کشته شوند تا شما به خودتان بیایید؟ با چند مرگ و خونریزی دیگر و با کدامین آبرو قصد ادامه ریاست جمهوری خود را دارید. به چه قیمتی ؟ با چند خون و جان دیگر ؟ به خودتان بیایید این کشور و این مردم شما را نمی خواهند و تا زمانی که شما ریس جمهور منتصب هستید بدانید و آگاه باشید که مردم دست از مبارزات خود برنمی دارند . و بترسید از روزی که خس و خاشاک گفته شما تبدیل به طوفان و گردباد شوند و شما را همراه خود ببرند
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 2:28 توسط سپیده
|
|
||
|
|
|
|
|
مناظره های این چند شب به خصوص مناظره هایی که یک سوی آن محمود احمدی نژاد بود بسیار جنجالی و آموزنده بود .
جنجالی از این جهت که آقای احمدی نژاد به راحتی به تخریب طرف مقابل و خانواده او می پرداخت و این ترفند را دلیلی برای پاسخ ندادن به سئوالات آن شخص می دانست و آموزنده از این جهت که ایشان خواسته و ناخواسته تلویزیون را با کلاس دانشگاه اشتباه گرفته بودند البته این بار در این کلاس ایشان دروغگویی را به مردم و شاگردانشان آموزش می دادند شاگردانی که ممکن بود در میان آنها نوجوانان و کودکانی هم باشند که بیننده هستند و همچنین یاد می دادند که اگر نتوانستید با کسی مقابله کنید ویا اینکه حریف بسیار قدر بود به جای اینکه با منطق با او به صحبت بنشینید تهمتهای دروغ به او و خانواده اش بزنید. آقای احمدی نژاد ماحصل این چهار سال ریاست جمهوری را حسابی به مردم نشان دادند. تنها ره آورد این چهار سال دروغ و افترا بوده است . قطعا از آنجایی که کسانی که درراس نظام هستند الگویی برای مردم آن کشور هستند (مثل آقای خاتمی که مثلا در زمان ریاست جمهوری اشان به مردم یاد دادند که به جای مرگ حتی برای مخالف خود شعار زنده باد را به کار ببرند ) ایشان هم به عنوان الگو به نوجوانان و جوانان ما و کسانی که قرار است آینده ساز این مملکت باشند یاد دادند که دروغ بگوییند و تهمت بزنید. آقای احمدی نژاد دستتان درد نکند . کلاس پرباری داشتید. پی نوشت: در این شبها کودکی در خیابانهای ایران متولد شده است کودکی به نام اتحاد- یکدلی و............ حضور باورنکردنی مردم و طرفداران میرحسین موسوی در خیابانهای تهران بی سابقه است امشب هم مثل هرشب خیابانهای تهران و سرتاسر ایران شلوغ است به امید اینکه حماسه ای دیگر بیافرینیم ! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 2:55 توسط سپیده
|
|
||